عمومی

روایتی تلخ از نخستین لحظات سقوط هواپیمای اوکراینی

مات و مبهوت ماندم. دیدم و ندیدم. راه می رفتم و روی زمین نبودم. سرما خوردم و تب داشتم… اثر خون روی دیوار بود و آثار آدم روی زمین! سرزمین پهناوری که برای او در نظر گرفته شده تا روح های محبوب پرواز 752 را در آغوش بگیرد … سرزمین پهناوری که به یکی از آرزوهای من تبدیل شده است!

چشمان عروس با دیدن عکس هایی که روی زمین پخش شده بود گرد شد. رنگ زمین مثل رژ لب قرمز بود و آسمان مثل خط چشم سیاه بود.

گزارشی مختصر و مصور از اولین لحظات سقوط هواپیمای اوکراینی

باید گریه کنم باید بمونم مجبور شدم برم آیا باید یک فاجعه را گزارش کنم؟

ارتباط بین چشم و مغزم را از دست دادم. هیچ چیز متوجه نشد. چرا باید کلاه کودک اینجا باشد؟

گزارشی مختصر و مصور از اولین لحظات سقوط هواپیمای اوکراینی

این کفش قرمز کودک در میان ناکجاآباد چه می کند؟ صورت عروسک فیل آبی پوشیده از غبار بود و سیگار وینستون لایت که برای شستن درد غربت یا کام عمیق باید با طناب دود می شد، حالا می سوخت.

گزارشی مختصر و مصور از اولین لحظات سقوط هواپیمای اوکراینی

در دوردست، جلیقه نجات زرد رنگ هواپیما که سالم بود، لبخند زد.

گزارشی مختصر و مصور از اولین لحظات سقوط هواپیمای اوکراینی

کتاب‌های انباشته، مثل پرنده‌های تیر خورده، گل‌آلود و گل‌آلود بودند. جلد کتابی را خواندم: «فارسی استاندارد دوم». از فکر مهاجری که سعی می کند زبان مادری اش را در آن سوی دنیا زنده نگه دارد به خود لرزیدم و حالا پیکر بی جانش در کیسه ای سبز رنگ بود.

گزارشی مختصر و مصور از اولین لحظات سقوط هواپیمای اوکراینی

به روزهای آخر فکر کردم. که یک لقمه نان سنگک را در چمدانی در دست و در بسته کبابی گذاشته تا طعم وطن را زنده نگه دارد. با همان دستی که جلوی چشمانم بود و هنوز صاحبش را تصور می کنم چه چهره معصومی در عکس مانده است!

گزارشی مختصر و مصور از اولین لحظات سقوط هواپیمای اوکراینی

داشتم به ساعت های آخر فکر می کردم. لب های خندان دختری که عروس شد و چشمان امیدوار پسری که برای آینده اش جنگید. دلتنگ پدری بود که هنوز با فرزندش به فرودگاه نرفته بود و مادری که با بغض و اشک به دیوارهای فرودگاه امام (ره) نگاه می کرد.

به دیوار رسیدم. یک نفر سرم داد زد و دستور داد که بایستم، اما انگار پا نداشتم. پرتاب شدم وسط سیاهچاله ای که حواسم را به خود مشغول کرده بود. اجساد با هم پوشیده شده بودند. صدای جیغ مرد پشت سرم بلندتر شد و من تندتر راه رفتم. شروع کردم به شمردن؛ یک تن، دو تن، 10 تن، 50 تن… بدن را می گویم، اما اسمش فقط بدن بود. استخوان های سوخته و گوشت های پراکنده در دشت وجود داشت. مجبور شدم بغلشون کنم عروسک ها را در دست بچه ها می گذارم و وسایلشان را به همه می دهم تا به خانه برگردند.

حالا مرد صداش مقابلم ایستاده بود. جیغ زد اما من چیزی نمیشنیدم. غرق در چشمان وحشتناکش بودم. به آن طرف دیوار زد. صدای گریه شنیدم پیرمردی در میان عروسک ها نشسته بود و گریه می کرد. برادرزاده اش در پرواز بود. صدای گریه شنیدم مرد جوانی پشت حصار ایستاده بود و برای خواهرش گریه می کرد. بازماندگان رسیدند. شرمنده آنها شدم. هنوز بعد از دو سال شرمنده ام و بوی آن به تنهایی از نفسم بیرون نمی رود.

مثل اینکه در آن پرواز بودم. همان پروازی که در آن 176 نفر کشته و یک ایرانی مجروح شد…

انتهای پیام/